![]() |
![]() |
|
| من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم!!! |
سلام دوستان عزیز از اینکه مرا یاری می کنید سپاسگزارم در این پست ، سوالی از شما دارم !!!! آیا تا بحال عاشق شده اید؟؟؟؟ اگر جواب شما مثبت است ،نوع عشق خود را در نظرات خود ذکر کنید. مثلث عشق : صميميت و تعلق * * * * * * شور و عشق * * * * * * تعهد
تعلق و صميميت : - درك و ارتباط متقابل اهميت دادن به رفاه يكديگر - احترام به احساسات يكديگر - اعتماد نسبت به يكديگر و اينكه مي توانند روي يكديگر حساب كنند. - لذت بردن از معاشرت يكديگر .
تعهد : نوعي تصميم گيري براي آينده است و مسؤل بودن براي حفظ رابطه و تضمين رابطه براي طولا ني مدت . شور و عشق : بر انگيختگي جنسي ، ايجاد ارزشمندي در طرف مقابل افزايش عزت نفس ، افزايش احترام به خويشتن . از تركيب اين ابعاد چند نوع عشق بوجود مي آيد :
انواع عشق شور و عشق تعهد تعلق و صميميت عشق دوستانه — — + عشق شيفتگي + — — ( هوسانه ) عشق ابلهانه — + — عشق رمانتيك + — + عشق همسرانه — + + عشق كامل + + +
|
|
+ نوشته شده در
Fri 5 Jan 2007ساعت 14:10 توسط سحر |
|
یادمان باشد به دل کوزه آب ,که بدان سنگ شکست... بستی از روی محبت بزنیم!! تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...! یادمان باشد فردا حتما ,ناز گل را بکشیم.. حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! وبه انگشت نخی خواهیم بست,تا فراموش نگردد فردا..! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی,خواهم رفت..!!!!!!!! و شبی هست که نباشد پس از آن,فردایی.....!!!!
این متن و عکس رو به بهترین دوستم تقدیم می کنم و براش خوشبختی تمام و کمال وزیبایی رو آرزو می کنم... شاید از این طریق بتوانم کمی از خوبی هاش رو جبران کنم...!!!
|
|
+ نوشته شده در
Sat 2 Dec 2006ساعت 0:33 توسط سحر |
|
|
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقررفرماید.تنبیهی سخت تر از آتش و سیل وزلزله وقحطی و بیماری ، تنبیهی که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود. ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند،هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد. برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند: برید.خداوند دلش بر این قوم که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............ خدا را شکر که من هنوز می توانم به تو بگويم : *(( دوستت دارم ))* |
|
+ نوشته شده در
Sun 3 Sep 2006ساعت 16:35 توسط سحر |
|
بی هدف کنار بوم نقاشی خود نشسته بودم و می اندیشیدم که فردا چه شکلی است ، دیروز گذشته بودو دیگر رنگی از رویش باقی نمانده بود که بهش فکر کرد حال هم که مشخص بود اما تنها چیزی که همیشه زیبا بود وهمه به آن امید داشتند فردا بود پس فردا زیبا بود قلممو به دست گرفتم وشروع به نقش فردا کردم؛ فردا روزی بود که درخت ,چتر پر مهرش را بالای سر سبزه ها قرار می داد ومانع از آن می شد که گزندی به آنها برسد وگل ها داستان عشق خود رابرای سبزه ها می گفتند وستاره ها باچشمک زدن خود از ماه دلبری می کردند وماه در عشقش خسیسی نمی کرده وعاشقانه تمام زمین را روشن می کرد ونیز روز موعودی بود که آرزوها به خانه آمال خود می رسیدند کم کم داشتم به پایان کار نزدیک میشدم نگاهی به نقاشی کردم همه چیز مثل رویا قشنگ و دوست داشتنی بود که یکدفعه باران تندی به همراه باد بدون اجازه وارد حریم نقاشی من شد سریع تابلو را به داخل اتاق بردم امامتاسفانه دیر شده بود زیراکه شاخه درختی شکسته شده بود وسبزه ها گلی شده بودند ستارها وماه گریه وار فرار کرده بودند تا صبح نخوابیدم وفکر می کردم تا این که دوباره همه چیز به حالت اول برگشت به جزء اثراتی که درتابلو من پیدا شده بود همین طور که به تابلوخیره شده بودم رنگین کمان حاضر شد و بالبخند دوست داشتنی اش گفت:
نقاشی کنی بلکه فردا روزی از وقایع غیر منتظره که باتمام قشنگی وزشتی اش انتظارتو را می کشد.
|
|
+ نوشته شده در
Tue 8 Aug 2006ساعت 3:58 توسط سحر |
|
|
انسان با سه بوسه تکميل ميشه: 1- بوسه مادر که با آن پا به عرصه هستي ميگداريم 2 - بوسه عشق که با اون جون ميگيريم و يک عمر زندگي ميکنيم و 3- بوسه خاک که با آن پا به عرصه ابديت می گذاریم براستي هر سه بوسه زيباست ولي شما براي من بنويس که کدومشو بيشتر دوست داري و کدومش زيباترهست؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
Thu 27 Jul 2006ساعت 14:4 توسط سحر |
|
تصوري داشتم… خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم در آسمان تصويري از زندگي خودم را ديدم در هر قسمت 2جاي پا ديدم يكي متعلق به من وديگري متعلق به خدا وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم! به جاي پا روي شن نگاه كردم ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده. . براي رفع ابهام از خدا سوال كردم: خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زمان من را تنها
نخواهي گذاشت! ديدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا
بيشتر نيست چرا در زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟؟ خدا فرمود :فرزند عزيزم تو را دوست دارم وتنهايت نمي گذارم در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني در آن لحظات تو را بدوش كشيدم….
|
|
+ نوشته شده در
Fri 7 Jul 2006ساعت 1:0 توسط سحر |
|
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاد هبودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاور دبرگردي كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست مسافررفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن که بايدمسافر رفت وكولهاش سنگين بود هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ ، هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، ام ا غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست . مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از ت و گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي ! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر ا ز پيمودن جادههاست |
|
+ نوشته شده در
Fri 23 Jun 2006ساعت 3:0 توسط سحر |
|
|
+ نوشته شده در
Sun 18 Jun 2006ساعت 22:12 توسط سحر |
|
حال نمی دانم خانه های این جدول را با چه کلماتی پر کن .. نفرت یا کینه؟واقعا انسان کیست؟ مگر جز این است که شنبه به دنیا می آید یکشنبه پا به عرصه می گذارد دوشنبه لبخند می زند سه شنبه عاشق می شود چهار شنبه دیوانه عشق می گردد پنج شنبه ازدواج می کند و سرانجام جمعه می میرد آری دوستان زندگی آینه شکسته ای است به نام دل بزرگ دردی است به نام غم مروارید غلطانی است به نام اشک و فریاد بلندی است به نام آه منم و خلوت شبهای بیقرار آرامشی دهد به دلم نغمه های تار تازنده ام بدان که نیازم به خواب نیست چون بعد از مردنم همه خواب است و انتظار |
|
+ نوشته شده در
Tue 30 May 2006ساعت 1:7 توسط سحر |
|
|
این لینک تقدیم به شما |
|
+ نوشته شده در
Wed 24 May 2006ساعت 1:3 توسط سحر |
|
یه روز دل نشست و با خودش گفت : از این به بعد سنگ میشم . . . سنگ شد و رفت میون سنگ ها نشست , امااون جا هم عاشق یه سنگ شد . . .
|
|
+ نوشته شده در
Wed 24 May 2006ساعت 0:52 توسط سحر |
|
خواستم تا بار ديگر چيزي بنويسم اما نه قلم نوشت و نه كاغذ نوشته هايم را روي خود حك كردچرا كه هر دو دانستندكه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند قلم در دستانم شكست وكاغذ ها به هوا رفتند افكارم به هم ريخت و چشمانم با بارش اشكهايش كه پر از درد درون بود ارمغان تازه اي به گو نه هايم بخشيد اما در خيال خود هميشه اين رويا را مي پروراندم دوستت دارم ....! |
|
+ نوشته شده در
Fri 19 May 2006ساعت 3:41 توسط سحر |
|
از دريا پرسيدم كه اين امواج ديوانه تواز كرانه ها چه مي خواهند؟ چرا پريشان و در به در كرانه ها را از همه جا بي خبر مي رانند؟ دريا در مقابل سوالم گريست وامواج همگي به گريه افتادند! آن وقت دريا رو به من كرد و گفت مرگ عشق تنها براي انسان نيست امراج هم مثل انسانها ميميرند و اين امواج زنده هستند كه امواج مرده را شيون كنان به گورستان به ساحل مي سپارند |
|
+ نوشته شده در
Tue 16 May 2006ساعت 3:0 توسط سحر |
|
|
نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟ گفت : نه . گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم . گفت : نه ، خودم جمع مي کنم . گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟ نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم . بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده . ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم. دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم . گفتٌ اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود |
|
+ نوشته شده در
Wed 10 May 2006ساعت 2:50 توسط سحر |
|
|
كاش توان فريادم بود - تا نامت را با تمام وجود فرياد زنم. ولي با كدامين زبان -
با كدام لهجه مي توانم تو را بر لب راند. نامي كه هر گويشي توان اداي معناي درياييش را ندارد و با كدامين كلام مي توان آن را گفت كه آنچنان پاك است - هيچ كلامي لياقت گفتنش را ندارد. كاش قلم توان نوشتن نام تو را داشت - ولي با كدام قلم - با كدامين جوهر مي توان آن را بر صفحه سفيد كاغذ حك كرد كه هيچ كاغذي توان حك شدن نام تو را بر خود ندارد. آري نه توان فريادم هست و نه نوشتن - پس تو را چنين بر صفحه كاغذ و امواج صدا فرياد ميزنم و مي نويسم: دوستت دارم ! |
|
+ نوشته شده در
Fri 5 May 2006ساعت 4:18 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را
كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست(سحــــــــــــــــــــــــــر) |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق |
|
RSS
|